+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 1:10  توسط محمد
|
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام دل را ز خود بر کنده ام با چیز دیگر زنده ام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی دیوانه ام نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام در دیده ی من اند آ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام